پارت پنجاه و چهارم :

دکتر را سر راه گرفتیم و چون جا نبود، دکتر تصمیم گرفت عقب وانت بنشیند. یاسر هم برای این که شخصیت دکتر زیر سوال نرود، کنار او عقب وانت نشست و من سویل تنها جلو شدیم. تالار خارج از شهر و کمی نزدیک روستا بود. بالاخره رسیدیم.
تالار خیلی بزرگی نبود. اما جمع و جور و قشنگ بود. تعدادی وسط محلی می‌رقصیدند و بقیه برایشان دست می‌زدند. بعضی‌ها ظرف شیرینی و شربت‌ها را لخت می‌کردند. عده‌ای هم در آشپ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    1

    با اینکه از حاضرجوابیای سودا کلییییی لذت بردم و خندیدم ولی دلم سهیل میخواد🥲 یکم بیشتر به عشقم نقش بده خبببب😂♥️

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وای سهیل روانیه🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • Anna

    1

    بنازم سودا رو چه می کند دلم خنک شد جواب اینا رو داد

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    والااااااا🤣

    ۳ ماه پیش
  • فریده

    1

    سودا کلاس خصوصی واسه یاد دادن حاضر جوابی نمیذاره؟؟؟؟ من میخوام ثبت نام کنم

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    هزینه ش یه شوهر عوضی بوده🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
کپی شد!